سفارش تبلیغ
صبا ویژن



[ و از سخنان آن حضرت است ، چون کسى از او پرسید : « رفتن ما به شام به قضا و قدر خدا بود ؟ » پس از گفتار دراز ، و این گزیده آن است : ] واى بر تو شاید قضاء لازم و قدر حتم را گمان کرده‏اى ، اگر چنین باشد پاداش و کیفر باطل بود ، و نوید و تهدید عاطل . خداى سبحان بندگان خود را امر فرمود و در آنچه بدان مأمورند داراى اختیارند ، و نهى نمود تا بترسند و دست باز دارند . آنچه تکلیف کرد آسان است نه دشوار و پاداش او بر کردار اندک ، بسیار . نافرمانیش نکنند از آنکه بر او چیرند ، و فرمانش نبرند از آن رو که ناگزیرند . پیامبران را به بازیچه نفرستاد ، و کتاب را براى بندگان بیهوده نازل نفرمود و آسمان‏ها و زمین و آنچه میان این دو است به باطل خلق ننمود . « این گمان کسانى است که کافر شدند . واى بر آنان که کافر شدند از آتش . » [نهج البلاغه]

یاعلی

ِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

روزى على (علیه السلام ) وارد خانه خود شد و دید حسن و حسین علیهم السلام نزد فاطمه زهرا علیهاالسلام گریه مى کنند. حضرت سؤ ال کرد چرا روشنایى چشمان من مى گریند؟ فاطمه زهرا علیهاالسلام گفت : اینها گرسنه اند و یک روز است که چیزى نخورده اند! على (علیه السلام ) پرسید: پس این دیگ بر سر آتش چیست ؟ گفت : در دیگ تنها آب است که براى دل خوشى فرزندانم بر سر آتش نهاده ام ! على (علیه السلام ) دلتنگ شد، عبایى که داشت به بازار برد و فروخت و با 6 درهم آن خوراکى تهیه کرد. وقتى که به سوى خانه باز مى گشت فقیرى به حضرت گفت : آیا کسى در راه خدا وام مى دهد که چند برابر گردد؟ على (علیه السلام ) همه آن خوراکى را به او داد و چون به خانه رسید فاطمه علیهاالسلام پرسید: یا على ! توفیق یافتى و چیزى آماده کردى ؟ گفت : آرى . لیکن همه آن را به بینوایى دادم . فاطمه علیهاالسلام گفت : چه خوب کردى تو همیشه توفیق کار خیر مى یابى ! على (علیه السلام ) برگشت تا براى نماز به مسجد برود، در راه کسى را دید که گفت : یا على (علیه السلام ) این شتر را من مى فروشم . على (علیه السلام ) گفت : من فعلا پولى ندارم ، آن شخص ‍ گفت :

به تو فروختم هر وقتى که پولى به تو رید به من باز دهى ! على (علیه السلام ) آن شتر را به 60 درهم خرید و حرکت کرد که ناگهان شخصى دیگر رسید و عرض کرد یا على (علیه السلام ) این شتر را به من بفروش . على (علیه السلام ) گفت : فروختم به چه قیمت مى خرى ؟ گفت 120 درهم . على (علیه السلام ) شتر را داد و پول را گرفت و نیمى از آن را به برگشت وام و نیم دیگر را به کار خود برد در این وقت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رسید و ماجرا را از على (علیه السلام ) شنید و فرمود: فروشنده جبرئیل و خریدار میکائیل بود و این آن وامى بود که به آن فقیر بخشیدى (173)173- کشف الاسرار، ج 1.



کلمات کلیدی :

:: برچسب‌ها:

نویسنده : اسماعیل بامری
تاریخ : 92/4/11:: 9:0 عصر